![]() |
![]() |
|
|
به انتهاي جاده كه مينگرم ،از ترس نرسيدن به تو ،چشمهايم
را ميبندم و بدون هيچگونه نگاهي جاده را طي ميكنم. ده قدم مانده به آخر جاده ،شمارشم را آغاز مينمايم...... وقتي به صفر ميرسم، چشمهايم را بازميكنم و ميبينم كه در اخر جاده زندگي، من هنوز تنهاي تنهام و تو از سوي ديگر اين هزار راه زندگي گذشته اي و من مسيرم را اشتباهي طي كرده ام! افسوس!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:39 توسط مصطفی سلطانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|