![]() |
![]() |
|
|
تو به من خنیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم..
باغبان از پس من تند دوید ، سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه!! سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ....... سالهاست هنوز خش خش گام تو در گوش من آرام آرام میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:40 توسط مصطفی سلطانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|